سرگذشت دلتنگی ماهی تنها

وقتی پرواز بین ماهیها مد شد

ماهی شناگر

تنها به نظر میرسید

                          و عقب افتاده

                           با تفکرات بد بینانه.

راجع به فواید شنا سخنرانی میکرد

و در میتینگ های تبلیغ شنا شرکت میکرد

و روز به روز تنهاتر میشد 

تا مرد ...

و پست مدرنها 

ضمن دادن پیام تسلیت 

از شر یک عنصر ارتجاعی 

نفس راحتی کشیدند

هوم م م... 

  
نویسنده : بابک خ. ; ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٢
تگ ها :


به دنبال یک داستان

مدرسه ابتدایی بودم و گاهی مجله هفتگی سروش نوجوان را میگرفتم، یک بارچند خط اول یک داستان را چاپ کرده بود، که با خواندن همان چند خط عاشق قلم نویسنده اش شدم، اسم داستان "روزی که خمره آب نداشت " واسم نویسنده "هوشنگ مرادی کرمانی بود،هر چه گشتم نتوانستم در شهرمان کتاب را گیر بیاورم...

سالها گذشت ، شبکه یک شروع  به پخش سریال قصه های مجید کرد _و من آن موقع نمیدانستم نویسنده اش آقای مرادی کرمانی است_وقتی در تیتراژ اسم ایشان را به عنوان نویسنده دیدم کلی ذوق کردم .

حال و هوای دلگیر عصرهای جمعه که با شادی ها ،غم ها ،شیطنت ها و ظرافت های مجید مخلوط میشد تر کیب عجیب و دلنشینی بود که هنوز در ذهنم حک شده و تحسینش میکنم.

سریال قصه های مجید را دیدم اما عطشم برای خواندن  آثار آقای هوشنگ مرادی کرمانی فرو ننشست ...

و من بالاخره در آستانه سی سالگی 15-16 سال بعد از سریال قصه های مجید به کتاب های ایشان دست پیدا کردم."تنور"،"مثل ماه شب چهارده"،"خمره"،مربای شیرین"و"پلو خورش"را بلعیدم.

سال گذ شته مرداد ماه "شما که غریبه نیستید "را پیدا کردم که انصافا عین زندگیست،لطیف ،جذاب که در غالب هر خط و کلمه هزار داستان نهفته دارد.این کتاب را سه بار خواندم و هر بار انگار اولین بارم بود.همسرم هم همراهم در خواندن شد با چند ماهی تاخیر . با "شما که غریبه نیستید" خندیدیم،رقصیدیم و گریستیم.

"هوشو،نان کت کتو ،ننه بابا و آق بابا،سیرچ"صحبت هرروزه و نقل گفتگوهایمان بود.

و تحسین و هزار بار تحسین بر نویسنده ای که قلم روانش ترا میبرد با خود به کودکی ،سختی ها،شادی ها و صمیمیت ها،قلمی که زور نمیزندو دنبال پیرایه نیست. .قلمش و کلماتش ما را با خود برد به چشیدن دوباره طعمی که این روزها سخت زیر زبان اندیشه و قلب می آید. آقای مرادی کرمانی تو با ما چه کردی ؟

اما هنوز قصه های مجید پیدا نشده بود .

                                                                                                                                                      این قصه ادامه دارد....

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : بابک خ. ; ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱۸
تگ ها :


روح خسته

لاک پشتها را غبطه میخورم که در ثانیه ای ارتباطش با جهان قطع میشود

 

تجربه خالص تجرد

 

ساده دلی کبک را هم ،

 

که روحش را پناه میدهد

 

هر که  جسمش را دید گو ببیند

من اما انسان بودنم را صاحب صبر متانت وخویشتن داری

آفریده شده ام!

 

سینه ام سر اشرافیت خلایق!

 

لبخند می زنم و دل هیچ کس را نمی شکنم

 

پسر مهربان معلم و والدینم!

 

با ناخنهای گرفته و موهای کوتاه و معدل عالی

 

که در اولین پیچ تصمیم اساسی

 

همه با تعجب

 

می نگرندش

 

هنوز هم می نگرند

 

چشمها بیشتر هم شده

 

 

 

چشمها قطار را فقط برریل تاب دیدن دارند

 

بی خدشه ای

 

من اما آرزوی خروج از ریل دارم....

 

"تیز روم تیز روم تا به سواران برسم

نیست شوم نیست شوم تا بر جانان برسم"

  

 

 

 

 

 

  
نویسنده : بابک خ. ; ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱۸
تگ ها :